پسرهاي پاییزی من

....روزهایم را با پسرهايم مینویسم تا روزی هم او ورق بزند ، هم من

 

 از دل نوشته هایم ساده نَگذر؛ به یاد داشته باش؛ این «دل نوشته» ها را؛ یک «دل»، نوشته ...!

 

 

  

آرتين من خوش اومدي

  از يه سفر نه ماه اومده 🏼 🏼 تازه از راه رسيده گرسنه و خسته هست خوش اومدي مامان         آرتين من در تاريخ ١ آذر ماه ٩٦ با وزن ٣٨٢٠ g و قد ٥٣ در بيمارستان كوثر پزشك دكتر مهرانا قاسم خاني بدنيا اومدي خوشحالي لحظه تولد ودر آغوش كشيدن فرزند با هيچ چيزي تو دنيا قابل قياس نيست اميدوارم تمامي عزيزاني كه مسافري تو راه دارن با سلامتي بتونن اين لحظه شيرين وغير قابل وصف رو تجربه كنن وتمام كساني كه در آرزوي داشتن اين نعمت الهي هستن خداوندآغوش پرمهر مادري شون پركنه ️ آمين 🏻 🏻 من خوشبخت ترينم پسرهاي نازنينم ممنون كه به دنيا من اومدين و من خوشبخت كردين دوستتون دارم خيلي زياد  ...
3 آذر 1396

پسرهاي نازنينم

پسرهاي نازنينم همین که شمارا دارم بهترین هدیه دنیا رو دارم دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشانترین ستاره نیستم در میان گل ها به دنبال زیباترین گل ها نیستم شما کهکشان هستین از پر نورترین ستاره ها..... روز به روز بزرگتر مي شوين ومن عاشق تر كه به دنياي من اومدين و زندگي را برايم زيباتراز هميشه كردين دوستتون دارم ... بيشتر از ديروز ...كمتر از فردا ... ٣آذر ماه
3 آذر 1396

جانم💙

روزی، دور یا نزدیـک پــدر یا مـــادر می شویم بی شک دختر بشود یا پسر نمی دانم ... فرقی هم نمی کند ! اما من برایش یک نامه می نویسم اینگونه : سلام عزیـز تر از جانم ... امروز که این نامه را برایت می نویسم.. هنوز نیامده ای به دنیایِ ما آدم ها ... هنوز آلوده ی رنگ به رنگیِ آدمها نشده ای من کاری به کارِ آدمها ندارم اما تــو ... یادت باشد مسئـــولی ... در برابرِ تک به تکِ لبخند و اشکی که بر صورتِ کسی می نشانی ... یـــادت باشد دل ها پاکند هرچقدر هم که کسی بخواهد پنهان کند و بگوید سنگ دل است ،بدان پشتِ آن همه تظاهر دلی گرم می تپد ... یــــادت باشد دست ها سردی ِ روزگار به حدِ کافی تنهایشان کرده تو دیگر رهایشان نکن یـــادت...
24 آبان 1396

مادرانگي

سلام پسراي نازم متين جونم امروز یهویی یاد اولین باري افتادم که از وجودت باخبر شدم و ني ني دومي كه الان توي دلم دارم و تجربه شيرين مجدد بارداري و مادر شدنم عین یه فیلم همه صحنه ها تند تند از جلوی چشمام رد ميشن وقتي از وجود شما مطمن شدم اون لحظه که فهمیدم هستین چه حالی داشتم خنده و گریه توام بود جالبه که سریع رفتم تو آینه هم نگاه کردم با اون چشای خیس قرمز و اون خنده گنده رو صورتم خیلی دیدنی بودم میخواستم یادم بمونه اون لحظه و بعد چون توان تحمل این همه هیجانو نداشتم به اولين كساني كه شادي م تقسيم كردم مادر ليلا بود و خاله هات مادر بودنم خيلي دوست دارم پسرهاي گلم هرلحظه به شما جگرگوشه هام فك...
8 مرداد 1396