متين پسر پاييزي منمتين پسر پاييزي من، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره
آرتين پسر پاييزي منآرتين پسر پاييزي من، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

پسرهاي پاییزی من

عید فطرمبارک

وسعت دوست داشتنت براي من ....   همان بهشتي است كه گفتند زير پاي مادران است.     مثل نفسی برايم ....   مثل هوا ...مثل آب   پس بدان ...اگر نبودي...نبودم   اگر نباشی.....نيستم   بي تو من....هيچم  فرشته ی نازنینم...   متین جان ماه رمضان امسال با گرما -روزهای طولانی-وروجکی مثل تو سپری شد...اول از خدای مهربان سپاسگذارم سپس از تو .... از اینکه صبوری کردی و باهام کنار اومدی ...     از اینکه قبول میکردی روزه هستم و میوه و غذایی رو که با یه دنیا عشق به سمت دهانم می اوردی و با شنیدن اینکه روزه ام ...
6 مرداد 1393

احوالات این روزها در ماه رمضان

متین من نیروی من برای تمام حسهای خوب دنیا عزیز مامان وروجک شیرینم تمام لحظه ها  با تو خاطره انگیزه... دوباره برایت مینویسم و برای تو نوشتن به من نیرویی عجیب میدهد اینکه روزی نوشته هایم را بخوانی /اینکه بخوانی ...یعنی درس خواندی مدرسه رفتی /بزرگ شدی وه که چه زیباست شوری که در دلم است شیرین است به تو فکر کردن به اینکه هستی /بزرگ میشوی///////       روزهای ماه رمضان را سپری میکنیم 24 روز از این ماه  مبارک گذشت این روزها علاقه خاصی به تاب خودت پیدا کردی به طوری که شاید در حال حرکت بخوابی برنامه کودک مورد علاقه ت  (من شرور 2)&nb...
30 تير 1393

چه زود میگذره...

پسرم متین زمان چه زود میگذرد ماهها...روزها...ساعتها...ثانیه ها....و تو بزرگ میشوی آرزوهایمان یکی پس از دیگری به واقعیت تبدیل میشود کی لبخند میزند؟؟؟ کی مینشیند؟؟؟ کی چهار دست و پا میرود؟؟؟ کی غذا میخورد؟؟؟ کی می ایستد؟؟؟ کی راه میرود؟؟؟ کی حرف میزند؟؟؟ . . . لحظه لحظه هایم را در کنار تو و هوای نفست میستایم لحظه هایی که با هیچ چیز عوض نمیشوند و اما تو... واما تو چه آرزویی داری؟؟؟  متین من کاش میدانستم .... البته حدسهایی که میزنم را برایت بر آورده میکنم ... باشد که چنین باشد پسرکم این روزها دنیایت کمی عوض شده  بیشتر دوست داری بیرو...
23 تير 1393

❤ تولد مامان سمانه ❤

من دیروز با23 سال زندگی خداحافظی کردم و وارد 24سالگی شدم  متین جانم امسال سومین سالی هست که در تولدم حضور داری و حضور تو همچنان مرا متفاوت میسازد/  تفاوتی که فقط خودم درک میکنم کاش بتونم هر سالی که میگذره برات بهتر از قبل مادری کنم و در نهایت خدایا بخاطر لطفی که به من عطا کردی سپاسگذارم پسری که لحظه لحظه هایم را و تمام وجودم را پر از عشق میکند ...وبخاطر وجودش نعمت صبر در من شکوفا تر شده و باز هم خدایا سپاسگدارم که فرصتی به من دادی تا بتوانم بیشتر زندگی کنم و در بیست و چهارمین سال زندگی ام هم از لطفی که به من عطا کردی لذت ببرم 93/4/18 (کارت  نوزادی واکسن مامان سمانه ) (...
19 تير 1393

ماه مهمانی خدا

پسرم زمان با شتاب میگذرد و تو جلوی چشمانمان رشد میکنی .... لحظه لحظه های با تو بودن را میستایم... لحظه هایی که بازگشتی ندارد... آری این است زندگی ...نمایشنامه ای تکرار نشدنی.... کاش نمیگویم /آرزو میکنم برایت بهترین باشم .... متینم ماه رمضان شده 6 روز از این ماه مبارک گذشت روزهایی بلند_گرم_و مامانی که روزه میگیره این روزها شیرین تر شدی شاید به جرات بگم تمام حرفهایمان را میفهمی یا از حالتمان درک میکنی... پسرم حس میکنم صبورتر شدم .......نه تو مهربانتر شدی....تو که وجودت هدیه ایست که هرروز برجسته تر و با ارزش تر میشود ...هدیه ای آسمانی از جانب خدایی که از لطفهایش هر چه بگویم کم است لطفهایی که به مادرت کرده و تو در هر لح...
13 تير 1393

تولد آناهیتا و بنیتا

سلام متین من تولد آناهیتا جون و بنیتا عزیز 13 خرداد بود که  قبلا هم توی پست های قبلی نوشته بودم که وقتی میخوایم بریم بیرون خودت انتخاب میکنی چه بپوشی و اون روز هم اصرار به پوشیدن لباس فوتبالت که بابا امین واست خریده بود داشتی با همین لباس رفتیم تولد که خونه بابا حاجی بود   متین و بنیتا   متین و آناهیتا تولد یک سالگی آناهیتا و بنیتا جون با تم کیتی     بنیتا خوش اخلاق تر بود بغل همه می رفت آناهیتااز بغل خاله میترا پایین نمی اومد و موفق به یک عکس دو نفره از هردوشون نشدیم   ...
13 خرداد 1393

جام جهانی 2014

نوشتن برای تو را دوست دارم اینکه تو مخاطبم باشی اینکه روزی _زمانی_ساعتی اگر خواستی بخوانی آنچه نوشته ام .... اینکه بدانی دوستت دارم اینکه برایت بهترین باشم اینها همه برایم هیجانی شیرین دارد ......... ا ما بنویسم از این روزها ی فوتبالی   93/3/23 شروع جام جهانی فوتبال2014در برزیل بود وتیم ملی ایران هم یکی از تیمهای شرکت کننده هست وبابا امین هم که یکی از طرفدارهای سرسخت فوتبال هست و منم بی علاقه نیستم هر سه نفرمون پای تلویزیون هستیم تا ساعت 2 یا 3 شب وتوهم با ما بیدار می مونی حاضر نمیشی بخوابی اینم از شور و هیجان فوتباله که تو خونه ما هم تا پاسی از شب برقراره... متین من دوستت دارم ...
13 خرداد 1393

این روزهای تو ..

متین من -فرزندم /دلبندم/بین ما چه میگذرد؟؟؟   کاش در این دوران از زبان خودت میشنیدم.... گاهی اوقات خواسته هایی داری که از دید ما آدم بزرگا غیر منطقیه... گاهی اوقات از من و بابا چیزهای عجیبی میخواهی..... صبوری -آرامش و برآوردن خواسته های بی خطرت کار من و بابا است... اما کاش از دید تو میدانستم آنچه بین ما میگذرد...خوب است؟ بد است؟ متوسط است؟ هر چه در توان دارم در دستانم میگذارم وبا یک دنیا احترام تقدیمت میکنم پسرم متین روز به روز دوست داشتنی تر فهمیده تر و مهربانتر میشوی و من _سمانه_مادرت دیگر چه میتوانم از خالقم بخواهم ؟؟؟ خالقی که تو را ...تکه ای از وجودم را سلامت به من هدیه داده و مرا مس...
13 خرداد 1393

متین دوسال و شش ماهه

گاهی وقتها... وقتی یکم وقت میکنم تا از ترافیک فکری بیرون بیام به یه چیزهایی فکر میکنم اینکه از وقتی تو اومدی همه چیز زندگی من تغییر کرده ... غذا خوردن /حرف زدن/فکر کردن/راه رفتن/خندیدن/گریه کردن/دیدم به اطرافیانم و..حتی نفس کشیدن...                                        من تو و پدرت دنیایی که بین ما سه نفر میگذرد تعبیری دارد که فقط خودمان درک میکنیم و بس دوست دارم دنیایت و تعبیرت از کنار ما بودن همان باشد که میخواهم ...
12 خرداد 1393

حمله هاپوها..

دیشب در دل سیاهی شب که فکر میکنم حدود ساعت ٣ بود، با تمام قدرتت شروع به جیغ زدن کردی و من بلافاصله محکم در آغوشت گرفتم... در این میان فقط فریادهای هاپوها هاپوها ( سگ ها) را میشنیدم و اطمینانت میدادم که همه چیز آرام است من وبابا کنارت هستیم، اما اضطراب و فریادهایت مضطربم میکرد... فکر کردم تب داری یا...چراغ را روشن کردیم و به همراه بابا امین تمام لباسهایت را چک کردیم و دیگر خیالم آسوده شد  که فقط خواب دیدی و در آغوشم آرام گرفتی... فکر میکنم خواب حمله هاپوها را دیده بودی... خدارا شکر که در آن لحظه در تخت تو خوابیده بودم وگرنه باید چند لحظه ای بیشتر میترسیدی و من نیز بیشتر غصه میخوردم... این اواخر چند بار خواب دیدی اینطوری از خواب پریدی و...
6 خرداد 1393