متين پسر پاييزي منمتين پسر پاييزي من، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره
آرتين پسر پاييزي منآرتين پسر پاييزي من، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

پسرهاي پاییزی من

این روزهای تو ..

متین من -فرزندم /دلبندم/بین ما چه میگذرد؟؟؟   کاش در این دوران از زبان خودت میشنیدم.... گاهی اوقات خواسته هایی داری که از دید ما آدم بزرگا غیر منطقیه... گاهی اوقات از من و بابا چیزهای عجیبی میخواهی..... صبوری -آرامش و برآوردن خواسته های بی خطرت کار من و بابا است... اما کاش از دید تو میدانستم آنچه بین ما میگذرد...خوب است؟ بد است؟ متوسط است؟ هر چه در توان دارم در دستانم میگذارم وبا یک دنیا احترام تقدیمت میکنم پسرم متین روز به روز دوست داشتنی تر فهمیده تر و مهربانتر میشوی و من _سمانه_مادرت دیگر چه میتوانم از خالقم بخواهم ؟؟؟ خالقی که تو را ...تکه ای از وجودم را سلامت به من هدیه داده و مرا مس...
13 خرداد 1393

متین دوسال و شش ماهه

گاهی وقتها... وقتی یکم وقت میکنم تا از ترافیک فکری بیرون بیام به یه چیزهایی فکر میکنم اینکه از وقتی تو اومدی همه چیز زندگی من تغییر کرده ... غذا خوردن /حرف زدن/فکر کردن/راه رفتن/خندیدن/گریه کردن/دیدم به اطرافیانم و..حتی نفس کشیدن...                                        من تو و پدرت دنیایی که بین ما سه نفر میگذرد تعبیری دارد که فقط خودمان درک میکنیم و بس دوست دارم دنیایت و تعبیرت از کنار ما بودن همان باشد که میخواهم ...
12 خرداد 1393

حمله هاپوها..

دیشب در دل سیاهی شب که فکر میکنم حدود ساعت ٣ بود، با تمام قدرتت شروع به جیغ زدن کردی و من بلافاصله محکم در آغوشت گرفتم... در این میان فقط فریادهای هاپوها هاپوها ( سگ ها) را میشنیدم و اطمینانت میدادم که همه چیز آرام است من وبابا کنارت هستیم، اما اضطراب و فریادهایت مضطربم میکرد... فکر کردم تب داری یا...چراغ را روشن کردیم و به همراه بابا امین تمام لباسهایت را چک کردیم و دیگر خیالم آسوده شد  که فقط خواب دیدی و در آغوشم آرام گرفتی... فکر میکنم خواب حمله هاپوها را دیده بودی... خدارا شکر که در آن لحظه در تخت تو خوابیده بودم وگرنه باید چند لحظه ای بیشتر میترسیدی و من نیز بیشتر غصه میخوردم... این اواخر چند بار خواب دیدی اینطوری از خواب پریدی و...
6 خرداد 1393

زندگی از جنس متینم ...

پسر رویایی من ... نامدار پرمهرم ... این روزها خیلی کمتر وقت میکنم به وبلاگت سر بزنم شاید بخوای مقایسه کنی با روزهای اولی که وبلاگت رو راه اندازی کردم و خیلی نسبت به الان واست پست جدید میذاشتم چون اون زمان تو یکسالت بود هنوز راه نمیرفتی و خوابت هم بیشتر بود و من وقت آزادم دوبرابر الان بود ولی حالا ...  بذار به حساب کارهایی که یدفعه انقدر دور آدم رو میگیره که باید براش یه برنامه ریزی مفصل کنه اما روزها و شب ها میگذرند و من میمانم وزمان خواب تو شیرینم که از قبل برای این لحظه هزارو یک برنامه میریزم.... تو  ساعت 3 یا 4  ظهرمیخوابی ومن میمانم وخانه ای که گاهی اوقات نمیتوانم پایم را براحتی بر زمین بگذارم ....
27 ارديبهشت 1393

از من به تو ...

متین من    دلبندم پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی .   ومحبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد   ...
24 ارديبهشت 1393

پدرم و همسرم روزتان مبارک

93/2/23 به پاس فداكاري‌هاي بي‌چشم‌داشتت، به پاس همه‌ي دردها و رنج‌هايي كه به تنهايي بردوش كشيدي و عشق بزرگت كه ارزانيم بود، براي تو مي‌نويسم. براي تو كه سال‌هاي جوانيت، در چروك دستانت پنهان شده است و بر لبهايت مهر سكوت خورده است. دستانت را بر صورتم بكش، مي‌خواهم زبري آن را لمس كنم تا شايد او بگويد كه چقدر برايم زحمت كشيده‌اي. پدرم تا حال هر چه داشته‌ام از توبوده است، براي داشته‌هاي ديروز و امروزم از تو متشكرم. * پدر نازنینم روزت مبارک .....امیدوارم سالیان سال روز پدر رو برات جشن بگیریم و تو شاهد رشد همه نوه هات باشی.....مطمئن باش پسرم می فهمه که تو چقدر پدر نازنینی برا...
22 ارديبهشت 1393

کودک من

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم...   او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کنم...   او می خندد و من از شوق ِ حضورش اشک می ریزم...   او آرام در آغوشم آرام می گيرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم...   او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند...   او بازی می کند... کودکانه... می پرد ...حرف می زند...   به زباني كه كسي جز من نميفهمدش.......و طبیعت را حس می کند! خدا را می بوید!   و من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم...
16 ارديبهشت 1393