متين پسر پاييزي منمتين پسر پاييزي من، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره
آرتين پسر پاييزي منآرتين پسر پاييزي من، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

پسرهاي پاییزی من

عیدی بابا امین به متین

  عیدی بابا امین به متین استخربادی با ١٠٠ توپ رنگی که خیلی دوسش داری ساعتها میشینی داخلش توپ ها رو میریزی بیرون منم روزی چندین بار بایدجمع شون کنم زیرمبل زیر کابینت هرجا که فکرش کنی تو پ پیدا میشه وقتی بابا امین هست باهم کلی با این توپ ها بازی می کنین   ...
20 فروردين 1392

سیزده بدر

سیزده بدر امسال ما با باباحاجی وبابا ناصر رفتیم خیلی هم خوش گذشت توهم اصلا اذیت مامان نکردی قربون گل پسرم برم خاله مریم وخاله میترا هم باهامون بودن  خاله میترا هم که دوقلوهای توشکمش هفت ماهه هستن جنسیت شون هم دخترهستش منم دلم میخواد زودی بدنیا بیان اوناروببینم   طبق معمول این چند وقت متین من جلوی شیشه ماشین وایساده داریم توجاده میریم سیزده بدر با این سبزه من کلی سبزه گره زدم یکی هم به خاطرتو ارزو کردم که همیشه سلامت وموفق باشی وبهترین ها رو واست خواستم ایشالا سال 92 برات خوب باشه برای من همین کافیه       اولین کاری که بابا امین داره میکنه داره چوب ...
20 فروردين 1392

عکسهای اتلیه ی متین

سلام من بعداز حدود دوهفته دوباره برگشتم مرسی از دوستای خوبم که بهم سرزده بودن نظر گذاشته بودن باکلی عکس خوشکل از متین برگشتم عاشق این عکس بامزه اش هستم اتلیه که عکس های متین گرفتم این عکسش انتخاب کرد زد تو اتلیه اش درخواست این عکس هم روی جلد مجله دادم که اگه تایید شد خبرشو میذارم تو وبلاگ این عکس هم که با این دوتا ماشین گرفت متین همه حواسش پرت شد بود به این دوتا ماشین اصلا دوربین نگاه نمی کرد ولی بعد ازاین که بازی کردی کلی عکس ازت گرفتیم که من این عکس انتخاب کردم   تو این عکس هم مهره ای سبز رنگی که دور گردنت بود رو پاره کردی ببین تو این عکس دیگه خبری ا...
18 فروردين 1392

پارک رفتن متین

متین دو روز از عید هم رفتیم پارک که کلی بهت خوش میگذشت سوارهروسیله بازی میشدی پایین اوردنت کار سختی میشد جیغ می کشیدی وگریه می کردی ماهم سریع باید با یک وسیله بازی دیگه ی سرگرمت می کردیم در ادامه بقیه عکسها:         اینم از سفره هفت سین مجتمع زیتون که من خیلی ازش خوشم اومد ...
17 فروردين 1392

حافظیه درایام عید

متین جان سلام ما در روز سوم عید رفتیم حافظیه واقعا تواین چندسال حافظیه رو به این شلوغی ندیده بودم صف بلیط ورودی که اگه میخواستی بگیری چند ساعتی باید می موندی توی صف من وبابا بی خیال شدیم همون بیرون از محوطه حافظیه گشتی زدیم غرفه های زیادی از هرشهرستانی بودن که آثار هنری یا سوغات همون شهرستان داشتن شتراورده بودن که هرکسی خواست سواربشه از بغل بابا امین هم که اصلا بغل هیچ کسی نمیرفتی تواین عکس کاملا گویاست بابا رو چه جوری گرفتی نمیذاشتی چندتا عکس دونفره با هم بگیریم چندتاعکس باهام گرفتیم اونم به زور عینک بابا امین هم خیلی دوست داشتی هروقت میزد به چشمش میخواستی ازش بگیری بزنی به چشم خودت...
17 فروردين 1392

سال 92

در این پست با کمی درد و دل شروع میکنم پسر دوست داشتنی مامان نمی دونم می تونم حس الانمو برات توصیف کنم یا نه.  یه حس عجیبی دارم همش میترسم نباشم و بالندگیتو نبینم. لحظاتی با تو دارم که دلم نمی خواد با هیچ کس تقسیمش کنم ، دلم می خواد این لحظه های ناب از آن خودم تنها باشه. برام بشه یه صندوقچه پر از زیبایی و یاد واره های قشنگ تو ،که با باز شدن اون پروانه ها با شادی پرواز کنن و خونه دلم پر بشه از ستاره. دلم می خواد فقط و فقط بشینم و نگاهت کنم تو با اون صورت معصومت بازی کنی و صدهزار بار قربون صدقه ات برم . می خوام فقط برای من باشی کنار من باشی ، من باشم و تو. و لحظه های شاد زندگی. خدایا این فرشته آسمونیت که به من سپردیش هنوزم به توجه و...
17 فروردين 1392

چرا دیر آپ می کنم

سلام متین من عزیزم ببخشید دیر به دیر آپ می کنم اخه بعد از اون اتفاق بد که خیلی واسم سخت بود هم از نظر روحی هم جسمی تاثیرات بدی روم گذاشت ولی به لطف مادر لیلا و بابا امین الان که دارم واست پست جدید میذارم خیلی بهترم بابا امین خیلی کمک حالم شد هم در رسیدگی به تو وخونه تکونی مادر لیلا هم تو این چند وقت بهم رسید تا نیروی که از دست دادم وضعیف شدم الان بهترم خیلی ممنونم ازشون باهمه وجودم هم مامان گلم و بابا امین دوست دارم زیاد روز پنج شنبه ظهر خواب بودی اومدم شیرت بدم که دیدم داری تو تب میسوزی وای همون لحظه جیغ کشیدم بابا هم که خواب بود هراسان ازخواب بیدارشد وکلی ترسید بود وقتی دیدیم تب داری بابا پاشورت داد منم سریع واست شیافت گذاشتم سریع ...
15 فروردين 1392