متين پسر پاييزي منمتين پسر پاييزي من، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره
آرتين پسر پاييزي منآرتين پسر پاييزي من، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

پسرهاي پاییزی من

متین وپنجره

متین من روزجمعه که بابا هم خونه بود و کلی هم باشمابازی میکرد وحسابی باهم خوش میگذروندین منم داخل اشپزخونه داشتم ناهاردرست می کردم وشماهم طبق معمول تا دیدی من داخل اشپزخونه هستم سریع خودت رسوندی به اشپزخونه ونمکدون های توی کابینت در اوردی یکی یکی خالی کردی منم میخواستم ریس برنج ام بکشم وخطرناک بود شماهم اونجاباشی ازبابا امین خواستم بیاد ببرتت بیرون از اشپزخونه بابایی هم هرکاری می کرد تا شمارو سرگرم کنه ولی شما گریه میکردی می خواستی بیای پیش من بابا هم برای باراول گذاشتت کنار پنجره وشماهم کلی خوشت اومد حدود 20 دقیقه ای بود که همونجا وایسادی نگاه تو کوچه می کردی ماشین ها وادم های که رد میشدن نگاه میکردی واصل...
16 بهمن 1391

متین من دوباره سرماخورده

خیلی خوشحال بودم چند وقتی میگفتم متین سرمانخورده ولی امروز متین دوباره سرماخورده ولی عفونت چشم ات که بیشترمنو نگران کرده چشمای نازت عفونت کرده به احتمال زیاد دلیلش اینه که باد خورده به چشمات واصلا حال وروز پسریه دونه ی من خوب نیست ازچشمات اشک میاد صبح که ازخواب بیدارشدی که چشمات ازعفونت باز نمیشد فدات بشم من این روزها رو نبینم عزیز دل مامان اینم عکس چشمای نازت که همه ی دنیامه  تو این عکس قطره ریختم توچشمات وپماد چشم زدم امیدوارم زود خوب بشی فردا صبح باهم میریم دکتر تازود زود خوب بشی خدای مهربونم این پسرشیرینم برام صحیح و سالم حفظ کن و همیشه محافظ و مراقبش باش و از همه آسیبها و گزندها محفوظش بدار ...
12 بهمن 1391

این روزها دوست داشتن هایم تمومی نداره

 متین من هروقت خواستی ببینی چندتا دوستت دارم دستت رابزاررو نبضت...اونوقت میبینی دوست داشتنم تمومی نداره متینم  این روزها پسرناز من خیلی بازیگوش شده از این روزهات میخوام بگم که اگه هنوز هم چیزی بخوای ومابهت ندیم یا دستت به اون چیزی که میخوای نرسه سرت رو میکوبی زمین واین کارات برای من شده فکری نمیدونم باید چه کارکنم تا ترک کنی این عادتت رو خلاصه این روزها کلی از دست مامان وبابا شاکی هستی چرا مامان؟ برات تو پست های قبلی ات گفته بودم که عاشق آشپزخونه هستی وظرف های مامان میخوای بریزی از تو کابینت منم بهترین راه حل دیدم که درکابینت ها رو با بند ببندم ولی در کابینت ای که ادویه هام داخلش هست وزیاد باهاش سرو...
8 بهمن 1391

آرایشگاه رفتن متین

سلام متین مامانی روز سه شنبه این هفته با هم رفتیم آرایشگاه  یه ذره موهات بلند شده بود متین من تو با امروز میشه ٥ بار که موهات کوتاه میکنی ولی امروز اولین بار که با مامانی میری ارایشگاه اولین بار که موهات کوتاه کردی زن دایی(مامان محمد) موهات کوتاه کرد  دومین بار هم بابا خودش موهاتو کوتاه کرد خونه بابا حاجی بودیم عکسش هم واست میذارم سومین بار هم باز مامان محمد موهات کوتاه کرد و چهارمین بار هم با بابا برای اولین بار رفتی ارایشگاه بابا تعریف می کرد اول که وارد ارایشگاه شده بودی ذوق می کردی و بازی ولی همین که ارایشگر با موذر (ماشین تراش) خواسته موهات کوتاه کنه...
6 بهمن 1391

اولین نقاشی متین

متین من امروز شما اولین بار نقاشی کردی اونم نه رو دفترنقاشی یا برگ کاغذ نه روی صفحه مانیتور کامپیوتر از ٧ ماهگی تا الان خیلی خودکار ومداد دوست داری وهرجا ببینی برمیداری هرچی خودکار تو خونمون هست یا سر نداره یا لوله نداره خلاصه نمیدونم از دست تو خودکارمون رو کجا قایم کنم آخه میترسم خودکار ومداد ها رو سرشون بخوری وخطرناکه این کار امروز یک خودکارگذاشته بودم روی میز کامپیوتر وشماهم تو بغلم نشسته بودی وخودکار برداشتی برای بار اول این خط خطی ها رو کردی عزیزم منم اولین خط خطی هاتو عکس گرفتم تا به عنوان یادگاری تو وبلاگت بذارم   عکسها در ادامه مطلب:   ...
29 دی 1391

چرت زدن متین

سلام مامانی امروز به شما با کلی دردسر غذا دادم اول که نمیخوردی بعد هم پیش بندت در آوردی و از دستم فرار میکردی منم با کلی ترفند و اسباب بازی هات که دادم به دستت اخرموفق شدم بهت غذا دادم بعد هم که عاشق گوشی موبایل هستی دادم به دستت ورفتم تو آشپزخانه که یه ذره مرتب کنم وقتی برگشتم آخی  مامان فدات بشه دیدم داری چرت میزنی انقدر ناراحت شدم از دست خودم که اینطوری دراین حالت خوابت رفته بعد که گذاشتم خوابیدی نیم ساعت بعد اومدم دیدم یه مدل جدید خوابت رفته عزیز من نمیدونم داشتی همه مدل های خواب رو تجربه میکردی دلم نمیخواست بذارمت سرجات که بخوابی صورتمو گذاشتم روی صورتت و چ...
26 دی 1391

متین وشهربازی

سلام امروز روز تعطیل بودشهادت امام رضا(ع) ما شب رفتیم شهربازی سرپوشیده مجتمع زیتون متین من هم تا میتونست بازی کرد و کلی بهش خوش گذشت و اصلا هم رضایت نمیداد که از اسباب بازی های که سوار میشد پیاده شه بابا هم که دید شما خیلی دوست داشتی بهت قول داد حداقل هفته ی یکبار به شهربازی بریم خلاصه اینکه من وبابا امین هم ازاینکه تو ذوق می کردی و می خندیدی خیلی خیلی خوشحال شدیم بعد بازی های که کردی تو شهربازی به پسرگلم یک بادکنک دادن به من وبابا امین و پسرکوچولو دوست داشتنی مون که اصلا حدومرز نداره این دوست داشتن نسبت به تو خیلی خیلی خوش گذشت خندهای تو ما رو خیلی شاد کرده بود بابا هم برای پسرم یک جوجه  a...
26 دی 1391